هر که بامش بیش برفش بیشتر - نمونه سوالات متوسطه کلیه رشته ها
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 
نمونه سوالات متوسطه کلیه رشته ها
 
 
 
»» هر که بامش بیش برفش بیشتر

هر که بامش بیش برفش بیشتر

امام على علیه السلام: مِن حقّ الرَّاِعى أن یَختار لِرَعیّته ما یختارهُ لِنَفسِه؛ فرمانروا وظیفه دارد براى زیر دستان خود آن چیزى را برگزیند که براى خود بر مى گزیند.

همکارى و همیارى وظیفه اى عمومى است ولى کسانى که از کارگزاران، عالمان، رجال قوم، و... که از ثروت، قدرت، نفوذ، عزت و آبرو، محبوبیت، سیادت و ریاستى برخوردارند وظیفه سنگین ترى دارند.

امام على علیه السلام مى فرماید «مِن شِیَم الکِرام بَذلُ النّدى»؛ بذل جود و کرم از خوى بزرگواران است.

آن حضرت به مالک اشتر سفارش مى فرماید: «اى مالک! در برابر خدا و در برابر مردم، انسانى با انصاف باش و نزدیک ترین کسان و محبوب ترین دوستانت را به انصاف داشتن وادار نما؛ زیرا اگر انصاف را نسبت به همه رعایت نکنى، به بندگان خدا ظلم کرده و هر کس به بندگان خدا ظلم کند، خدا خود طرف حساب او خواهد بود». حضرت عیسى علیه السلام روزى حضرت عیسى به حواریّون (اصحاب و یاران نزدیکش) فرمود: من با شما کارى دارم خواهش مى کنم همکارى کنید. عرض کردند: کارت را انجام بده، ما آماده مساعدت هستیم.

حضرت برخاست، و پاهاى آنان را شست، آنان عرض کردند: یا روح الله ما سزاوار تریم به این کار.

حضرت عیسى فرمود: «إنّ أحَقَّ النّاسِ بالخِدمَة العالم...»؛ لایق ترین مردم براى ارائه خدمت «عالِم» است.

من این گونه براى شما تواضع کردم تا پس از من شما نسبت به مردم، این گونه تواضع کنید... .

امام خمینى قدس سره مى گوید: «تا حیات دارم خدمتگزار هستم، خدمتگزار ملّتهاى اسلامى، خدمتگزار ملت بزرگ ایران، خدمتگزار دانشگاهیان و روحانیون، خدمتگزار همه قشرهاى کشور و همه قشرهاى کشور اسلام و همه مستضعفین».سرلشکر شهید عباس بابایى همسر شهید بابایى گوید: شبى بارانى که مشغول غذا پختن بودم، زنگ در به صدا در آمد.

دخترم در را باز کرد و مرا صدا زد: مادر، خانمى با شما کار دارد.

رفتم و زنى را دیدم که سر تا پا زیر باران، خیس و گریان. تا مرا دید، سلام کرد و گفت: ببخشید جناب سرهنگ تشریف دارند؟ به او گفتم: او هنوز نیامده است، سپس از او خواستم به داخل منزل بیاید.

تعارف کرد ولى با اصرار من، به خانه آمد، در گوشه اتاق نشست.

چادرش خیس شده بود، پرسیدم، چه اتفاقى افتاده است؟ گویا او منتظر چنین سؤالى بود؛ رو به من با صداى بغض آلود و لرزانى گفت: «شوهرم مرا کتک زده»، آن گاه بغضش ترکید و با صداى بلند به گریه افتاد.

در همین لحظه زنگ در به صدا در آمد، بچه ها در را باز کردند.

عباس که آب از سر و صورتش مى ریخت.

«یا الله» گویان وارد شد و سلام کرد زن تا عباس را دید از جا برخاست.

عباس پس از احوالپرسى به اتاقش رفت تا لباسهاى خیس شده اش را عوض کند.

رفتم و ماجراى آن زن میهمان را به او گفتم.

او زیر لب چیزى گفت و وارد اطاق شد، رو به زن کرد و گفت: چه اتفاقى افتاده است؟ زن گریه کنان گفت: جناب سرهنگ! زندگیم در حال از هم پاشیدن است.

عباس گفت: چرا؟ زن در حالى که اشکهایش را با گوشه چادرش پاک مى کرد، گفت: چند وقت است که شوهرم لج کرده و بى جهت بهانه مى گیرد و اذیت مى کند، من تا به حال همه کارهاى او را تحمل کرده ام و چیزى نگفته ام تا اینکه امروز دیگر صبرم تمام شد و در روى او ایستادم.

او عصبانى شد و به شدت مرا کتک زد.

بعد هم از خانه بیرونم کرد.

من هم سرگردان بودم.

در این هواى سرد نمى دانستم چه کنم و به کجا بروم.

آمدم اینجا.

آقا شما را به خدا نگذارید مرا از بچه هایم جدا کند.

بعد هم گریه امانش نداد.

عباس به گوشه اى از اتاق خیره ماند صحبتهاى زن که تمام شد.

دستى بر سر کشید و گفت: ناراحت نباش خواهرم.

ان شاءالله مشکل شما حل مى شود.

بعد از شام مى رویم منزل شما، قول مى دهم که ان شاءالله مسأله حل شود.

(البته این اولین بار نبود که براى رفع مشکلات خانوادگى و غیر آن به منزل ما پناه مى آوردند.) سپس به منزل آنان رفتیم و با توضیحات و سخنان عباس و شنیدن سخنان آن زن و مرد، آنان را به صلح و صفا و آشتى دعوت کردیم و ضرر اختلافات را روى بچه ها متذکر شدیم و با قبول آن دو، برگشتیم.

چند روز بعد، آن زن و مرد را دیدیم که دست فرزندانشان را گرفته و به جایى مى رفتند.

عباس دستى بر سر کشید.

لبخندى زد و زیر لب گفت: خدایا تو را شکر!

پی نوشت:

 غرر الحکم، ج 6، ص 25، ح 9335.

غرر الحکم، ج 6، ص 24، ح 9329.

نهضت خدمت رسانى، ص188؛ نهج البلاغه، نامه 53